ادامه مطلب
ای مسافر! ای جدا ناشدنی!
گامت را آرامتر بردار
از برم آرامتر بگذر
تا به کام دل ببینمت
بگذار از اشک سرخ ، گذرگاهت را چراغان کنم
آه ! که نمی دانی
سفرت روح مرا به دو نیم می کند
و شگفتا که زیستن با نیمی از روح ، تن را می فرساید
بگذار بدرقه کنم
واپسین لبخندت را
و آخرین نگاه فریبنده ات را
مسافر من !
آنگاه که می روی
کمی هم واپس نگر باش
با من سخنی بگو
مگذار یکباره از پا درافتم
فراق صاعقه وار را بر نمی تابم
جدایی را لحظه به لحظه به من بیاموز
آرامتر بگذر
تو هرگز مشایعت کننده نبودی
تا بدانی وداع چه صعب است
وداع طوفان می آفریند
اگر فریاد رعد را در طوفان وداع نمی شنوی
باران هنگام طوفان را که می بینی !
آری باران اشک بی طاقتم را که می نگری
من چه کنم ؟
تو پرواز می کنی
و من پایم به زمین بسته است
ای پرنده !
دست خدا به همراهت
اما نمی دانی که بی تو به جای خون اشک در رگهایم جاری است
از خود تهی شده ام نمی دانم تا باز گردی
مرا خواهی دید؟ . . .




هر که چون شمع بخندد
بـه شب تـار کسی
بــی گمان دسـت در آغوش نـگارش بـبرند
هــر که یک بـوسه
زنـد بر لـب دلدار کسی
درجــهان نـــزد حـکــیـمان نـسـبــی است
هـ-رعــمـــل بـاعــث عـکـس الـعملی
اسـت
ایـــن جـهـان کــوه اسـت و فــعـل مـا نــدا
هر زما ن آیـــــد نـــــداهـــــا ســــوی مــــا

همگی به صف ایستاده بودند تا از انها پرسیده شود.
نوبت به او رسید:دوست داری روی زمین چکاره بشی؟
گفت: می خواهم به دیگران یاد بدهم. پذیرفته شد.
چشمانس را بست . دید به شکل درختی در یک جنگل در امده است.
با خود گفت : حتما اشتباهی رخ داده.من که این را نخواسته بودم.
سالها گذشت . روزی داغی اره را روی کمر خود حس کرد.
با خود گفت :و این چنین عمر من به پایان رسید.
و من بهره خود را از زندگی نگرفتم.
با فریاد غمباری سقوط کرد . با صدایی غریب که از روی تنش بلند می شد به هوش امد.
حالا تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود.
ساغر و باده بود بر سر دستم به تو چه؟
تو اگر گوشه ی محراب نشستی صنمی گفت چرا؟
من اگر گوشه ی میخانه نشستم به تو چه؟
آتش دوزخ اگر قصد ِ تو و ما بکند


